
آغوشِ آخر، گره خوردنِ همین دست هایِ مردانه و زره پوش بود دورِ تنِ کوچکی که پناهی جز سینۀ بابا نداشت. صورتِ کوچکی که رویِ سینۀ محکمِ پدر پنهان شد و دست هایِ ظریفی که با تمامِ جان به لباسِ رزمِ او چنگ زد. دخترِ باباییِ قصۀ ما، تو همین بغل، بویِ تنِ بابا را برایِ روزهایِ تازیانه و خرابه، تویِ سینه اش قایم کرد؛ ثانیه هایی که دلش میخواست زمان همانجا، وسطِ همان بیابان بایستد و این آغوشِ گرم، هیچ وقت تمام نشود.
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید